دوباره می سم امشب و خسته ،خسته ی راهم
برای دیدن رویت نفس بریده نگاهم
کشیده تیر نگاهت به جایگاه خرابیم
ببین که چشم سیاهت بکاست عمر تباهم
نیاز بود و دلت بود و چشم های به راهت
چه دیر می رسم هر شب ، دریغ کج شده راهم
خیال کودکیت را سپرد دست پدر جان
رسیده موعد کوچ و دوباره نیست پناهم
سپید ناز و زیبا فرشته ی شب و روزم
شبیه تکه ای ابلیس شور بخت و سیاهم
زمانه کرد سیاهم ،به جر پدر بودن
به یمن کودکی تو نبود جرم و گناهم
دریغ دست نیازت همیشه ماند تهی
دروغ جیب پدر شد، هلال هر سر ماهم
مگو خیال مگو آتیه ، مخواه که پر........................
اسیر دام غروبم شکسته بال گواهم
همیشه تشنه ی مهری و من سراب محبت
بخواب کودک نازم، مگو پدر که شما .............هم
یاد روزهای نوجوانی و این طبع شعر اون روزا به خیر.......... هییییییییییییییی
...